جنگ حلبچه بخش اول /والفجر۱۰/ عبوراز زمهریر
در زمستان۶۶ بنابود عملیات بزرگی از ناحیه فاو به بندر ام القصر انجام بشه وما به همین منظور از اول تابستان تمرینات بسیار طاقت فرسا عملیات آبی خاکی(غواصی) عبور از میدان موانع، باتلاق و.. داشتیم، برای عملیات حرکت کردیم ولی درآخرین دقایق منصرف شدند،چون عملیات لو رفته بود! و می ترسیدند باز تجربه فاجعه بار کربلا۴ تکرار بشه! همان شب ازجاده فاو پشت کامیون های مایلر حرکتمان دادندبه دزفول،یادش بخیر پیشاپیش مراسم جشن نوروز را برگزار کردیم با هر چی در دسترس داشتیم و هرچه قدر که میتونستبم سعی کردیم دقیقا حس جشن روز عید را داشته باشیم و بعد هم از سمعی بصری لشگر آمدند برای مقدمات اعزام عملیات عکس نفرات را گرفتند این از تشریفات اداری بود وبعد اعزام شدیم سنندج! تو یک مدرسه خیابان پاسداران جنب صداسیما پیاده مان کردند، زمستان سختی بود نه لباس گرم مناسبی داشتیم نه وسایل گرمایشی و نه خوراک کافی! ضایعات پتوها را نواری بریده بودند بعنوان شال دادند که علاوه بر صورتمان، دور بدن و ساق پاهایمان می پیچیدیم!
ازفردا اذان صبح تمرین رزم در شرایط برف ویخبندان کوهستانی را در کوههای اطراف سنندج راشروع کردیم! سپس برای مقدمات عملیات، اعزام شدیم به سه راه حزب الله، نرسیده به مریوان، و روی کوههای یخزده چادرزدیم روی دامنه شیبدار وسط جنگل بلوط! این مقرتاکتیکی بعداز عملیات همزمان باحلبچه توسط۱۱هواپیما، بمباران شدید شیمیایی شد. قبل ازشروع رسمی عملیات حلبچه(والفجر۱۰) دوعملیات ویژه برای رساندن تجهیزات وآماده کردن مجاهدان اکراد عراقی بایدازکوههای مرتفع ونامساعدو ویخبندان وکولاک وبرودت تا منهای۲۵درجه عبور میکردیم! عبور ستون نظامی از این دیوارهای سربه فلک کشیده برای عراقی ها غیرقابل تصور بود اینجا زمهریر بود سرمای مرگ آور و همان هفت خوان رستم! هوا به حدی سردبود که باید با قنداق اسلحه نفرجلویی را میزدیم تامبادا توقف کندکه توقف یعنی انجماد و مرگ جانکاه در کولاک و برودت زمهریر! چکمه هاپرشده بود از برف ویخ! انگار کفشی تو پاهایمان نبود ازشدت سرما پاها وگوش بینی به طرز وحشتناکی میسوخت، ا نگشتهایمان را نمی شد جمع کرد وحرکتی داد !مژه ها یخ زده بود، از بینی قندیل بسته بودند!روی شال دوردهان برفک بسته بود،کولاک برف ویخ و طوفان بیرحم وحشناک مینمود!از شدت سرماحتی نمیشد حرفی زد!اگرکسی می افتاد بندرت کسی دستش را میگرفت! آرزو میکردیم عراقیهابمب بزنند وخلاصمان کنند! شهیدحسین فهیمی خیلی نحیف بودروراول هم ازپاافتاده بود،احمدی قوی هیکل بود او هم ازپا درآمده بود نمی تونستیم حملش کنیم التماس میکرد بکشمش!
بعدازخروج از کولاک و توده های سنگین ابر درسراشیبی تند بایدباسرعت تمام چندکیلومتر روی یخ های سطح کوه سر میخوردیم، سرعت سرخوردنمان خیلی زیاد شده بود،چندتاشیار عمیق وسط راه بود باید ازروشان افقی میپریدیم!اگراشتباهی میشد سقوط میکردیم مرگ سخت درکمین بود! درپایین دست ضخامت برف کم میشد ونوک تیزسنگها از لا بلای یخها بالا آمده بود اگر حواسمان نبود یا --------------------------------------------- این که نمی تونستیم خودمان را کنترل کنیم با آن سرعت آنچنانی ؛ برخورد می کردیم، استخوانمان خوردخاکشیر میشد!
باتمام شدن برفا،باید وارد دره تند و تمام نشدنی میشدیم خیلی طولانی! امان از لحظه بازشدن یخ ها دست و پایمان!نمی تونم درد و سوز وشدت بی تابی آن لحظه را بگم! برگشت حتی فکرش وحشتناک بودخیلی سختترو دردآورتراز رفتن بود،وقتی نیمه جان برگشتیم، رسیدیم ایران،کامیونهای مایلر سوارشدیم،کمی خرما دادند وقبل از رسیدن به مقر دیدیم داره غروب میشه ومیخاد نماز قضا بشه سرصدا کردیم کنار یک ساختمان نیمه کاره نگه داشت با آب برف به سختی وضوگرفتیم و نماز خواندیم،البته چه نمازی ازشدت لرز تعادلی نداشتیم و حتی نمی تونستیم کلماتو ادا کنیم!
پی نوشت قسمت نخستین(عبوراز زمهریر):
1-(زمهریر محلی است در نهایت برودت و سرما که گفته میشود در قیامت محل اشد عذاب برای خواص وسادات است بطوری که آرزوی جهنم را میکنند)
2-برای اولین مأموریت بدون درگیری روز۴شنبه۱۹اسفند۶۶ عبور کردیم! در دومین مأموریت روزشنبه۲۲اسفند۶۶ دربازگشت ستون ما مورد حمله شدید خمپاره ای و آتش توپهای ضدهوایی عراقیها قرار گرفت عده ای شهید شدن منجمله دوستانم شهیدحسین فهیمی وشهید فخر (ازقم)که سقوط کردند رفتند پایین وهیچکس نتوانست کاری بکند وعده ای هم مجروح شدن ازدوستان من علوی بود ۵نفر دیگر، اینکه نتونسته بودیم جسد شهدا رابیاریم خیلی ناراحت بودیم ، یک قاطر گیر آوردیم رفتیم جسد حسین فهیمی رابیاریم ولی مسیر اشتباه کردیم، شهیدی که بجای حسین از داخل برف درآوردیم شهیدی بود از گردان۴۲۱لشگر۱۹فجر استان فارس،باقاطر آن شهید را آوردیم. بار سوم روز سه شنبه ۲۵اسفند۶۶که هوا بهتر و مسیر آسانتری بود (یک روز قبل از عید مبعث) برای انجام عملیات بزرگ والفجر۱۰با رمز یا رسول الله برای آزادسازی نوسود و تصرف حلبچه و دجیله و خورمال وبیاره و...صدها روستای بود [متاسفانه منطقه موردتهاجم شیمیایی صدامیان قرارگرفت] که شرح آن انشااله جداگانه خواهد آمد. منطقه مورد اشاره ارتفاعات مرزی مابین دزلی(ایران) و خورمال(عراق) واقع بود
/جنگ حلبچه بخش۲/والفجر۱۰ دوشنبه24اسفندماه66 - بعدازشام دعای توسل وزیارت عاشوراوسینه زنی داشتیم طبق معمول مداح ماشهیدسیدمصطفی خوشروبود بعدازکمی استراحت، آمدیم دزلی و از آنجا راهی ارتفاعات(مشروحه قبل)شدیم وصبح ساعت ۱۰رسیدیم آخردره یک جنازه عراقی افتاده بود-درگیری شروع شده بودو(سه شنبه ۲۵اسفندماه)تعدادی اسیرعراقی می آوردندکه خیلی تن لش وتنبل وبیچاره به نظرمی رسیدند-پیاده بصورت ستونی راه افتادیم بعدازظهرستون توسط هواپیمای عراقی دریک دشت باز(۴۰کیلومترداخل عراق)موردحمله قرارگرفت هیچ وسیله دفاعی هوایی نداشتیم وآتش شدیدی بودهمه جاراشخم زدندفکرمی کردم فقط من زنده ام ولی ازاعجازالهی به هیچ کسی آسیبی نرسیده بود! غروب کناریک گورستان دستورتوقف واستراحت دادندکمی غیرمعمول بود!
نمازوشام ویک ساعتی هم خوابیدیم مشخص شدبرنامه عملیاتی مابایدعوض شودچون خبررسیده بودیک تیپ زرهی عراق آمده منطقه ودرکناریک تپه وپاسگاهی نظامی اطراق کرده اگرفرداصبح موضع گیری می کردندبرای تمام طرح عملیات خطربزرگی بود،فاجعه ای درراه بود مأموریت ماعوض شد،حمله به تیپ زرهی!
باشتاب وسراسیمه به سمت سه راه دجیله حرکت کردیم عملیات ودرگیری های سنگین شروع شده بود درادامه مسیر ازکنارجاده ای عبورمی کردیم که دریک طرف مواضع عراقی بود و طرف دیگرما نیروهای خودی̨ ما از وسط عبورکردیم واقعا"وحشتناک بود!
منورها آسمان راروشن کرده بود صدای انفجارات پی درپی، دلهره آور و کرکننده بود، کمی جلوتر کنار همان جاده حدود صد تا دویست جسد شهید افتاده بود باتوپ مستقیم و مینی کاتیوشا و توپ ۱۱۰...به طرف ما آتش گشودند ناخودآگاه وسط اجساد زمین گیر شدم،دیدم برخی هنوز زنده هستند و صدای ضجه وناله شان به گوش می رسید،کمک می خواستند ولی ما اجازه نداشتیم و نمی توانستیم کمکشان کنیم، ازین بابت بسیار ناراحت بودیم و روحیه ما بهم ریخته بود،
ساعت۳بامداد [روزچهارشنبه ۲۶اسفند ۶۶ مصادف باعید مبعث] بود که به محل عملیات رسیدیم،لحظات سختی درپیش بود، لحظات وداع با یاران! همه جافقط آتش وخون بود! فریادهاوضجه های دلخراش!
از ساعت ۳ تا۷ سه مرحله عملیات نفس گیر داشتیم! مرحله اول جنگ تن به تن! مرحله دوم جنگ تن باتانک! مرحله سوم جنگ با چنگ و دندان! هربار بهترین برادرانمان ستاره های درخشانی همچون داوود زمانی،حاج محمداسماعیلی، غلامعباس کریمی،سید مصطفی خوشرو، پورعلوی و...و... را از دست دادیم ودست ازپا درازتر عقب کشیدیم!
ولی در اوج ناباوری . هجوم اول: یک ربع ساعتی پشت خاکریزعراقی ها بلاتکلیف و معطل بودیم ،مشخص شد فرمانده گردان هیچ برنامه و طرح ندارد! ایکاش فرماندهی دست فردباکفایتی مثل حاج عباس تجویدی بود، بدون برنامه مشحصی آرپی جی زنها را از دسته ها جداکردند و بی آنکه چیزی به کسی گفته شود ،گردان را بحال خود رها کردند، مسلم شد باید هیئتی و الله بختگی به دشمن حمله کنیم، هر کس فرمانده خودش بود به تشخیص وسلیقه خودش باید حمله میکرد! آرپی جی زن ها رفتند سمت راست ومابه سمت جلو وسمت چپ! بدون دردسر و به سهولت به خطوط و مواضع دشمن نفوذ کردیم، آنسوی خاکریز ادوات و خودروهای نظامی پارک شده بودند، بدلیل نبودجا،خدمه و راننده های عراقی داخل همین ماشینها خوابیده بودند، بارخنه ما ونبود فرماندهی، باعث درگیری زودتراز موعد ودر نتیجه موضع گیری بموقع عراقیها شد،باعراقیها کاملا ادغام شده بودیم،ودر داخل مواضع آنهابودیم وصدای نفسها وفریادهای همدیگررامیشنیدیم!ازفاصله نزدیک به طرف یکدیگرنارنجک پرتاب میکردیم وهمدیگررابه رگبارگلوله می بستیم جنگ بسیار سختی بود عراقیها در منطقه پراکنده شده بودند ازهرسو به طرف ما تیر و آرپی جی و نارنجک تفنگی و نارنجک دستی می آمد آسمان پرازمنور بود، فرماندهان هم بماپیوسته،وانفرادی میجنگیدند،فرمانده دسته حاج محمداسماعیلی بسیارمومن و دلاور بودازایشان بیخبر بودیم، کاشف بعمل آمد تنها بوده،گیر عراقیها می افته دست وپایش رابسته بودند باقنداق تفنگ زده بودند دندانها،صورت و استخوان سینه شکسته وباگلوله پاهایش راقطع کرده بودند و...
یکی از حقه های عراقی ها این بود که با گلوله های رسام ( تیرهای مرئی روشن ) که به مانند یک آبپاش بچه ها را به رگبار می بستند و بعد از زمین گیر شدن ستون سمت تیر های رسام را عوض می کردند و بچه ها را فریب می دادند تا از جایشان بلند شوند و در این حین با تیر جنگی (نامرئی ) مورد هدف قرارمی دادند
زانوهایمان بشدت میلرزیدو... فقط داوود آرامش داشت،اوتقریبا همه جابود، سرباز دلاوروجسوری بود، چندهفته بود ۲۸ماه خدمتش هم تمام شده بود ولی همچنان داوطلبانه تو گردان بود! عملیات فاو هم حضورداشت ودرفاجعه کربلا۴ از معدودبازماندگان گردان ویژه کوثر*بود،
و10ماه آموزش ویژه وغواصی باهم بودیم،عین برادر بزرگتربود! درفقدان فرماندهی،به اشاره اوکارهاپیش میرفت، هم مراقب بچه هابود وهم مراقب عملیات،همه چیز را زیرنظرداشت و سریع تصمیم میگرفت و بی آنکه خودش بدونه یاکسی گفته باشه فرماندهی عملیات رابدست گرفته تعیین کننده سرنوشت جنگ شده بود، تز اصلی او این بود: ایجاد وحشت وسردرگمی ونیز قراردادن راه فرار مناسب برای دشمن! روحیه دادن وجهت دادن به بچه ها وجلوگیری از تلفات بیشتر و کانالیزه شدن بچه ها ...
دشمن داشت به اوضاع مسلط میشد،وهرج ومرج وناهماهنگی ویاس بین ما مشاهده میشد، داوود گفت با احتیاط برگردیم عقب ببنیم درچه وضعیتی هستیم و کجای کاریم؟ تجدیدقوا و چاره اندیشی کنیم! ولی عقب کشیدن سختتراز جلو رفتن بود،بعثی ها لب خاکریزرا بارگبارمدائم میتراشیدن وعملا برگشت از خاکریز امکانپذیر نبود!باجنگ گریز خودمان را رساندیم محل ماشین آلات سمت چپ جبهه،
ازهرجهت همه جور آتشی سرمان خالی میکردند، احساس میشد توچنگشان گرفتارشدیم وهیچ راه گریزی نداریم! داوودمیگفت باید گردخاک کنیم ودل دشمن را خالی کنیم اگه بفهمند ما ترسیدیم،دخلمان درآمده!
چندتاکامیون ایفا توی گودی کنارخاکریزبود،ناخودآگاه خودمان را وسط آنها یافتیم یکی ازایفاها پر از وسایل امداد و پزشکی بود و راننده اش هم توی خواب پشت فرمان کشته شده بود یکی ازایفاها پر بود از مهمات جنگی،ترسیدم چون ازهرطرف موردهدف قرارمی گرفت! من رفتم سمت کامیون بعدی، داوودبه طرفم جهید،یهودیدم مهمات ایفامنفجرشد،نمی دانم چیزی به آن اصابت کرده بودیا داوود نارنجک انداخته بود! داوود گفت:خب دیگه لازم نیست بترسی!اون زیرایفامحل خوبیه برای فرار،عقل جن هم نمی رسید و چاره ای هم نبود! خیلی سخت وخوفناک بود البته انفجار مهمات بیشتر شبیه سوختن بود که هرازچندگاهی خمپاره ای مثل ترقه می ترکیدوبالامی جهید.وقتی که خودمان راپشت خاکریز رساندیم حدود۲۰نفری آنجابودند، سراغ نیافرد راگرفتیم ازاو خبری نبود. انگاریکی سمت چپ خاکریز تیرخورده بود، صدایش می آمد، داوودبه حسین علوی گفت:بپر ببین چیه؟براش کاری بکن!
خبردادند ازگردان امام حسن(بچه های اراک)آمده اند سمت راست۱۵۰مترپشت سر ما موضع گرفتن پیک شان آمده دنبال فرمانده، اطلاعات بگیره وهماهنگ بشیم داوودگفت:ازفرمانده مان اطلاع نداریم، سریع برو به فرماندتان بگو سمت چپ شما عراقیهای فراری پراکنده اندمراقب پشت سرتان هم باشید ،یک جاهم جمع ،نشید،ازهم ۳-۴مترفاصله بگیریدتاماکارمان تموم نشده شما تکان نخورید واردجنگ تن به تن نشید و به طرف بچه های ما آتیش نکنید،مراقب مصرف مهمات خودتان باشید همزمان یک آتیش بکنیدتابچه ها روحیه بگیرند و عراقیهاتمرکزشان راازسربچه های مابردارند!
.حدود۳۰نفری می شدیم ۵-۶نفرهمان جاماندن،داوود باحدود۱۶-۱۷نفرباچندتاقبضه آرپی جی رفتن سمت چپ تپه تصور می شد محل پارک تانکها و زرهی دشمن است حرکت کردند و من باحدود۸نفرحرکت کردیم مستقیم سمت جلو که سر و صدای زیادی از آن طرف می آمد،محلی عراقی هاتجمع کرده بودندکه فکرمی کردیم فرماندهی عراق باشد، بصورت آتیش حرکت به طرف جلوحرکت می کردیم چندنفری آتیش می کردندنظردشمن رابه خودشان جلب می کردند و کورشان می کردند و چندنفردیگر۱۰متری جلومی رفتند، زمین گیرمی شدند و آتیش می کردند تاگروه قبل خودشان رابرسانند
بچه های دیگرپراکنده درمحل خودشان رابه ماملحق کردند و ازتیم های ماتبعیت می کردند نظم خوبی شکل گرفته بود که یکباره یورش وحشتناک زرهی عراق نظام مارابهم ریخت داوودخودش رابه مارساند، جنگ تن با تانک بود به محض اینکه کسی آتیش می کرد چندتانک وزرهی آنچنان باتوپ مستقیم وغیرمستقیم محل رامی زدندکه زمین می لرزید و قلبمان می ریخت. سعی کردیم خودمان رابه تانکهاوزرهی نزدیک کنیم ونارنجک بیاندازیم داخل برجکشان و از نزدیک تانک ها را بزنیم ولی شدت بارش کلکسیونی از گلوله ها، جلوی هرگونه حرکت را از ما گرفته بود شهید غلامعباس کریمی گفت:نباید فریب بخوریم وخودمان رامشغول تانکها بکنیم! داوودحرف غلامعباس راگرفت من وغلام عباس وعلی فانی وشهیدمصطفی خوشرو و چند نفر دیگر به طرف محل تجمع آنها بالای تپه حرکت کردیم آنهامتوجه ماشده بودند آتش سنگینی روی سرمامی ریختند هم زرهی آنهاهم نیروهای مستقردربالای تپه پشت کانال وهم نیروهای پراکنده آنهادرسمت چپ مارا موردهدف قرارمی دادند بدتر از همه بچه های گردان امام حسن اراکی ها بودکه شروع به آتش بازی کرده بودندوبجای عراقی هاهمه گلوله هایشان را سرما خالی می کردند! همه چیزقاطی شده بود،عراقی ها هم ،عراقی ها را می زدند و همین ،کمی برای ما فرصت جابجایی می داد سروصدای زیادی بین عراقیها بود،انگار سرهم داد میزدند و شاید هم فحش میدادند!
کاملا به زمین چسبیده بودیم ویارای کمترین حرکتی رانداشتیم،لحظه ای آتش ازسر مابرداشته نمیشد،من درحالیکه کاملا به زمین چسبیده بودم به سمت مرکزسرصدای عراقیها یک موشک ارپی جی شللیک کردم،سمت چپ من غلامعباس کریمی(از الیگودرز)قرارداشت،اوهم درازکش ار پی جی را برای پرتاب روی دوشش قرارداد ولی قبل از شلیک با اصابت تیربه صورتش به شهادت رسید،سمت چپ غلامعباس،سیدمصطفی خوشرو(ازشهرقم) قرارداشت اوهم کاملا"چسبیده به زمین ارپی جی را بلند کرد که شلیک کند ولی اوهم بلافاصله ازناحیه صورت موردهدف قرارگرفت و شهید شد .
نمیدانم بچه های مابودندیاعراقیهانارنجک فسفری(دودزا)انداختند، عراقیهادیوانه وار منطقه رابه گلوله بستند ولی ما تونستیم غلت بخوریم خودمان را انداختیم شیار و رساندیم به نهر آب و آمدیم از زیر پل درآمدیم کنارجاده وخودمان را رساندیم پشت خاکریز بدون اختیار ولو شدیم، گفتندحسین علوی تیرخورده شهیدشده(ولی زنده بودچندماه بعدبیمارستان شهیدشد)،نعمتی پایش تیرخورده بود. ولی آنجاهم جای أمنی نبودهرلحظه گلوله ای می آمد،قمقمه آبی راداوودبرداشت وکمی هم بمن دادمن خیلی ضعف داشتم،یک تیکه آب نبات گذاشتم دهنم،مجموعا" ۱۱هزارصلوات نذرکردم،نصفه نیمه آیةالکرسی وچندآیه متداول راخواندم داوودحالم راپرسید،باهم قرارگذاشتیم هرکی شهیدشددیگری راشفاعت کندوهرکی زنده ماندقضای واجباتش رابجا آورد.دیدم داردهوا روشن می شودقبله راپرسیدم کسی نمیدانست
داوود نظر مرا پرسیدگفتم: عراقیهاتنها تونستن بیحساب جهنم آتش بپاکنند،چیزدیگه ای تو چنته ندارند،آنهاهم بهم ریختن،چشم بسته کارمیکنند،فکرو نقشه توکارشان نیست! عباسی بالهجه قمی گفت: نبایددستشان بیافتیم،لامصصبا سمبه تفنگ ازبینی می زنند تو ملاجمان! یکی از بچه گفت هوا که روشن بشه،دیگه راه فرار نداریما! من گفتم عراقیها پایین دستی سیاه لشگرند،فرماندهشان ونیروهای اصلی شان بالا هستند تابه منطقه مسلط باشند،تنها شانسمان اینه سعی کنیم اجتماعشان بهم بخوره ومتفرق بشن! داوود گفت: اگرتعلل کنید،همه نفله میشید،میشه کربلا۴،همه راقتل عام میکنند، یاللا، وقت نیست،حضرت امیرگفته همان قدرکه شما از دشمن میترسید دشمن هم ازشمامی ترسدǃǃ ما ازین وانفساهابسیاردیدیم، بسم الله بجمبید بچه ها،یاعلی بگید! به عباسی گفت تیر بارتو بر دار ،باچندنفر و۲قبضه آرپی جی،برو ازسمت راست بالا تپه،پشت سر عراقی ها، هرکدام از بچه ها را هم سرراهت دیدی، با زور اسلحه هم که شده برشان دار،اگر۲۰نفربیشتر شدید۲دسته بشید،تامیتونید دشمنو سردرگم کنید!، برای نماز،تیمم کنید،توراه نیت نمازکنید،بااشاره بجاآورید!اگردیدید عراقی فرارمیکنه راهش رابازکنیدماکه آدمکش نیستیم،
-مرحله سوم ازهمان راه که برگشته بودیم،وارد نهر شدیم وبه سمت کانالها وسنگرهای تجمع دشمن حرکت کردیم، -خیلی آب وشل رفته بود تو پوتینم،خیلی گل بهش چسبیده بودوسنگین شده بود، گل زمین منطقه مثل سریچ چسبناک بود،یکی از پوتینها ازپام درآمده بود،پوتین بعدی خیلی اذیتم میکرد، مجبورشدم آنرا هم دربیارم! ازخاکریزکه ردشدیم عراقیها نفس زنان همه جا پراکنده بودند،خیلی دادوبیدادمیکردندوبه همه اطراف شلیک میکردند،سعی میکردیم باهاشان روبرو نشیم و وقتمان را هدر ندهیم، متوجه حرکت ما به سمت تمرکزشان شده بودند،ولی دیدوتسلط لازم رانداشتند،بچه ها فرادا یادرقالب تیمهای کوچک درگیربودند،ولی وقتی تیم داوودبانظم وهدفمند وجسورانه حرکت میکردند،ناخودآگاه افراد دیگرخودشان را بااوهماهنگ وازاو تبعیت میکردند،صدای عبور وانفجارمهیب گلوله توپها بیشترشده بود خودمان رابه سختی به کانالهارساندیم ولی عراقیها باسرسختی جلومارا گرفتند،هرچی نارنجک ومهمات داشتیم، خالی کردیم توسرشان،یک موتوربرق دیدم،بهش چندتاتیرزدم وبچه ها یک آتش سوزی راه انداخته بودند،فکرکنم زاغه مهمات بود،کاملا بادشمن قاطی شده بودیم،دیگر رمقی نداشتیم،میترسیدیم ومیلرزدیم،عصبانی مشدیم،به هم ناسزامیگفتیم ،حتی برخی شلوارشان راخیس کرده بودند ولی بهرشکل خودمان رابالا میکشدیم و کارخود را بجامی آوردیم،لحظات سختی بود،شدت درگیریها باعث شد ازهم متفرق بشیم،آنها ماراپس زدند،برای اینکه دست عراقیها نیفتیم به سمت خاکریزعقب کشدیم،
عقب کشیدیم،یکباره متوجه شدم من وداودتنها هستیم وآتش آنها شدیدتر شده بودجان پناهی هم دیده نمیشدخودمان راکشیدیم بسمت خاکریزچیزی به طلوع آفتاب نمانده بودهوا گرگ و میش بود، یک چیزی شبیه حوض بتنی دیدم،اشاره ای به داوودکردم وناخودآگاه بسمت آن حرکت کردم، ولی داوود مثل برق جهیدوازپشت سرم طوری ضربه زدکه به شدت افتادم زمین هنوزبه زمین برخورد نکرده بودم که صدای وحشت ناکی توأم باپرتاب شعله آتش بزرگی ازداخل آن شئ بتنی،قلبم را فروریخت!یک توپ پدافند ضدهوایی آماده شلیک بود که من بطرفش رفته بودم،که داوود متوجه آن شده بوده و مرا زمین انداخته بود،توپچی بعداز شلیک،برای اینکه موردهدف قرار نگیرد،بلفور فرار کرده بود،برای دقیقه ای کپ کرده بودم وزمین چسبیده بودم،به داوود نگاه کردم،سمت چپ من، یک وجب بامن فاصله داشت، کمی ازمن عقب تر بود، به شکل سجده کامل به زمین افتاده بود،بعد هم فهمیدم کاملا به سمت قبله بود! یک تیر به قسمت شقیقه سرش اصابت کرده بود،نمیدانم تیرضدهوایی بود یا قناسه؟(چون ازنزدیک تیر خورده بود وبیشتر شبیه تیرقناسه ظریف نشان میداد) صورت گلگونش رابوسیدم ، واقعا چهره اش نورانی شده بود، آن لحظه برایم خیلی سهمگین و غیرقابل توصیف بود ، ترجیح میدادم آن تیر کاش به قلب من اصابت میکرد.
بصورت غلت و سینه خیز خودم راجابجاکردم ولی توپچی گریخته بود،خودم را رساندم خاکریز،سه راهی، نمی دانستم باید برم خط گردان امام حسن یا اینکه بچه های ما طرح دیگه ای دارند، هوا روشن شده بود تیرهای زیادی به طرفم می آمد،بچه های باقیمانده گردان درامتداد هم در شیروانی جاده،پراکنده بودند،به آنهاملحق شدم،باسرنیزه و چنگ شروع کردیم کندن سنگر درشیروانی جاده،ولی زمین سفت وچسبنده بود،دیگرکسی نمی تونست ازجا تکان بخورد، همه آماده اسارت بودیم،
یهو صدای ناهنجار حرکت تانکی رابطرف خودم متوجه شدم تانک ازپشت تپه به طرف من پیچیدحدود۱۰۰متری فاصله داشتم بی اختیار وسط جاده دویدم(جاده ای بطرف شهرک نظامی،سیدصادق می رفت)تانک هم بدنبال من افتادتوی جاده ،لحظه به لحظه به من نزدیک ونزدیکترمی شدقلبم ازدهنم داشت می زدبیرون،من بی اختیارمی دویدم وفکرمی کردم هرلحظه می خواهدمرازیرزنجیرش له کند۱۰۰تا۲۰۰متری دویدم چیزی نمانده بودمرازیرکندکه به یک پیچی رسیدیم من بی اختیار مستقیم رفتم ولی باپیچ جاده تانک پیچید!دیدم پشت تانک بازاست وعراقی هافرارمی کنندو التماس می کنند سوارشان کندوبه شدت ترسیده ودرحال فرار هستند من افتادم زمین،حالم بهم خورد وربع ساعتی نمی توانستم حرکت کنم ،
اوضاع به نفع ماعوض شده بودعراقی هاازهرطرف فرارمیکردند،در اوج حزیمت، بیاری محرز خداوندی به پیروزی بزرگ و شگفت انگیزی رسیده بودیم، یادش بخیر فرمانده شهیدحاج محمد اسماعیلی میگفت:در وعده الهی هیچ تخلفی نیست،فقط کافی است صبرداشته باشیم وتوکل کنیم، فقط خوب تکلیف خودمان را انجام بدیم،کاری به نتیجه نداشته باشیم،نتیجه هرچی خدا بخواد.
من سعی کردم به خودم مسلط بشم وخودم رابرسانم گردان امام حسن ولی ازآنهاخبری نبود!!
پی نوشت بخش۲ . براساس حرفها وحدیث ها آنزمان: ۱-میگفتند با آغازعملیات و پراکندگی وبی نظمی وسماجت بچه های ما، فرماندهان عراقی سردرگم شده وتخمین نادرستی زدند،نیروهای تک کننده آفندی(گردان خط شکن)راحدود۵۰۰۰ نفر(که فقط۴۰۰نفربودیم) ونیروهای پشتیبان(گردان۴۰۰نفری امام حسن)را حدود۱۰۰۰۰نفر!باهمراهی معارضان اکراداعلام کرده بودند! ۲-میگفتندبنابه درخواست پشتیبانی فرمانده عراقی،نیروهای مجاور،به روش روسی کورکورانه منطقه رابا توپ وکاتیوشا وخمپاره زیر آتش میگیرند،فرماندهان پایین دستی آنها را ازطرف ماتلقی کرده و بااغراق به فرماندهان بالادستی گزارش میکنند!! ۲-میگفتندموج انفجارات مهیب و شدت وحجم آتش وکثرت منورها، وباتوجه به موقعیت عملیات(قرارگرفتن مابین حلبچه،خورمال،دجیله،دربندیخان ،سیدصادق،بیاره،شهرک نظامی)بگونه ای بود همه اهالی شاهددرگیری سنگین بودندوتحت تأثیرقرارگرفته که به صورت خودجوش به مجاهدین وسایر نیروهای دیگر عمل کننده پیوستند،حتی درمواردی قبل ازدرگیری، سران بعثی پا بفرار گذاشتند وباسهولت واستقبال اهالی ومساعدت مجاهدانکردعراقی،مناطق وسیعی ازعراق بدست ایران افتاد که سابقه نداشت!
/جنگ حلبچه بخش3 / کارزار مرگ وزندگی!
حدود یک ربع ساعتی رو زمین افتاده بودم قلبم به شدت می زد از دهانم می خواست بیاد بیرون حالت بدی داشتم بالا که آوردم حالم بهتر شد به سختی سرپا ایستادم گهگاهی صدای نفیر گلوله ای که از بیخ گوش می گذشت شنیده میشد سعی کردم خودم را برسانم به محلی که فکر میکردم موضع گردان امام حسن باشد ولی در آن موقعیت کسی نبود حدود پانصد متر بالا تر گروههایی داشتند موضع میزدند بلدوزر ولودرها شروع بزدن خاکریز کرده بودند به طرف آنها حرکت کردم سی چهل قدمی متوجه شدم چندتا عراقی نفس زنان دارند فرار میکنند آنقدر وحشت داشتند که ظاهرا هیچ متوجه من نشدند
وقتی به آن موقعیت رسیدم دیگر هیچ نای و توانی نداشتم گردانی از بچه های لشگر ثارالله کرمان بودندکه تازه وارد منطقه شده بودند و برعکس ما سروضع مرتب و تمییزی داشتند وتازه نفس و سرحال بودند یک تویوتا هم آمد چند تا بلندگو برآن نصب بود مارش پیروزی مبزد و سرودهای حماسی پخش میکرد
سعی کردم آنها را متوجه خطر پاتک احتمالی دشمن بکنم ولی آنها بی اعتنا بودند و هنوز طعم درگیری را نچشیده بودند
مشغول حفر سنگر در دل خاکریز برای خود شدم وضع آشفته و به ریخته ای داشتم ولی آنها حال وهوای فیلمهای تلوزیونی را داشتند یکی داد میزد کی خسته است دسته ای هم جواب مبدادند : دشمنǃǃ -کی بریده -دشمنǃǃ نمیدانم با منظور یا بیمنظور جلو من جمع شده بودند واین جور پشت سرهم شعار میدادند فکر کردم منظورشان من هستم اعصابم داغون شد نگاهی کردم به سرو وضع بهم ریخته خودم،بی اختیار کنترل خود را ازدست دادم،داد زدم:میشه خفه خون بگیرید،گورتان راگم کنید! باحالت دعوا رو کرد طرف من،خیلی عصبی شدم یک تیرهوایی به طرفش درکردم،گیج ومردد شده بود، خواست حرکت کند طرف من،یک تیر زدم زیر پاش،فرار کرد،چندنفر بافاصله جمع شدند پچ پچ میکردند! نمیدونم کسی بیسیم زده بود یا صدای تیرمن خبر کرده بود،یک تویوتا جلو من نگه داشت،درش را بازکرد، سپاهی(پاسدار) میانسال و جاافتاده بنظر میرسید
نگاهی به من دوخت، ازمن پرسید:اخوی جمعی کدام گردانی؟گفتم:گردان یازهرا ازلشگر۱۷،بالحن دوستانه گفت:دست مریزاد جدا'گل کاشتید! به راننده چیزی گفت،راننده پیاده شد رفت بعدگفت:پیک فرستادیم جلو ازشما برامون خبر بیاره،ازجلو چه خبر؟
بااینکه مامجاز نبودیم ،ازاطلاعات نظامی صحبت کنیم،بهش گفتم عراقیها که فرار کردند، خیلی ازتجهیزاتشان راهم بردند،رفتند شهرک نظامی،ممکن است تاساعت دیگه دست به پاتک بزنند،مأموریت بچه های ما خط شکنی بود،تجهیزات دفاعی وپدافندی ندارند،تعدادی از عراقیهافراری هم پشت این جاده پراکنده شدند، پوتینش رادر آورد به زور به من داد،گفت من پشت ماشینم بیسیم میزنم برام میارند،راننده آمد نان وپنیروخرماوآبمیوه وپسته برام آورده بود،حاجی گفت میخواهی بگم ماشین شمارابرساند عقب؟ تشکرکردم(میخواستم برم جنازه داوودودوستانم رابیارم)گفت کاری میتونم براتون بکنم؟ بغض گلویم را گرفت باگریه گفتم زخمی هامون حال خیلی بدی دارند،چندتا ماشین بفرستید اونارو جمع کنند، گفت:چنددقیقه پیش ماشین فرستادیم،ولی عراقیها تیراندازی کردند،برگشتندنتونستند برند جلو،گفتم پیاده ازین شیار روبرو بایدرفت،گفت الان تماس میگیرم بابالا،خداحافظی کرد،بعدیکی از بچه هاگفت چندتا ازنیروهای شما جلو افتاده بودند،فرستادیم اورژانس. تقریبا همه داشتند سنگر میکندند،یک گروه از واحد سمعی بصری برای فیلمبرداری رسیدند و دست بکار تصویر برداری شدند
-من حرکت کردم برم پیش بچه های خودمان و محل شهادت داوود
خودمو رساندم کنار جاده آسفالته و حرکت کردم به سمت سه راهی کنار جاده انباشته از نخاله و زباله بود منطقه کوهستانی و سرسبز و همه جا مرطوب و بهاری بود بندرت صدای شلیک وگلوله به گوش میرسید عراقی ها در منطقه پراکنده و و در حال فرار بودند
یک صدای مشکوکی بگوشم رسید ناگهان متوجه عراقی شدم (نمیدانم یک نفر بود یا بیشتر) که زیر درختچه وپشت نخاله ها خودش را مخفی کرده بودند خیلی ترسیدم ولی بروی خودم نیاورم به سختی راهم را ادامه دادم وبا دلهره و آماده باش از چند قدمی او عبور کردم بخیر گذشت و بعد از عبور از جلو انها تغییر مسیر دادم یا دلهره نیم خیز از محل دور شدم صد صدوپنجاه قدم که آمدم یک دسته از بچه های گردان خودمان را دیدم کنار شیروانی جاده موضع گرفته بودند اقای صدر فرمانده یکی از گروهانها آنجا بود منو خیلی تحویل گرفتند فکر میکردند شهید شدم گفتم بادمجان بم که آفت نداره و گفتم مراقب پشت سرهم باشید منطقه آلوده است بعثی ها همه جاپراکنده ومتواری هستند آقای صدر گفت دخلشون دراومده و الان بچه هامون مبرسند ومنطقه پاکسازی میشه منظورش از بچه ها گردان سیدالشهدا بود که متاسفانه تا فردا که ما آنجا بودیم آنجا نیامدند ولی خوشبختانه عراقیها بدون اینکه دردسر برای ما ایجاد کنند از محل متواتری شدند چند لحظه قبل از پیوستن من به انها میگفتند یک اسیر آورده بودند ولی بدلیل شرایط آفندی دستور تیر بارانش را داده بودند
من از آنها جدا شدم رفتم سه راهی بچه های زیادی انجا بودندو بی جهت پرسه می زدند مثل حس کنجکاوی و یا جستجو غنیمتی و البته خیلی هایشان را من نمی شناختم غریبه بودند نمی دانم شایدهم از بچه های گردان امام حسن بودند
نفربر زرهی عراقی ازین کتابی ها مانند خشایار آورده بودند وپیکر شهدا را روی هم بر روی آن چیده بودند پیکر داوود هم بین آنها بود دست به سینه ایستادم وبا قلبی آکنده از دردوحسرت ومملو از احترام عبور نفربر حامل جنازه هارا نظاره کردم
ساعت نه ونیم یک سرباز عراقی که بی خبر آمده بود اورا دستگیر وتیرباران کرده بودند او مرخصی بوده و گفته بوده شش سال است که سرباز است و کارش باغبانی تو این مقر بودهǃ یک لودری هم آوردند چند تا کانال کنار نهر ایجاد کردند اجساد عراقیها را جمع آوری می کردند و آنجا دفن شان میکردند
گرچه هرج و مرج زیادی بود ولی بچه های گردان هر چند نفر یک تیم شده بودند و به تشخیص خودشان تصمیم میگرفتند وانصافا در شرایط فقدان فرماندهی کارکرد قابل قبولی بود و تیم ها باهم هماهنگ وهمدست بودند
ابتدا سعی کردیم کنار جاده به سمت شهرک نظامی دجیله موضع بگیریم و خط پدافندی تشکیل بدیم زمین به شدت سفت و گل آلود و چسبنده بود وتک و توکی از پشت سر به طرفمان تیر شللیک میشد ولی ازین بابت به کسی آسیب نرسید
ساعت ده چندتا هلی کوپتر عراقی آمدند منطقه یکی از آنها درست آمد بالا سر ما و با ارتفاع خیلی پایین باهر چی در دست داشتیم( کلاش وگرینف وآرپی جی و دراگونف) به طرفش آتشباری کردیم ولی انگار هیچ آسیبب به ان نرسید گویا برای شناسایی آمده بودند چند دقیقه بعد و بدون هیچ تیراندازی ویا اقدام دیگری منطقه را ترک
قرارگاه و لشگر پشتیبانی خوبی میکرد چند تا لودر و بلدوزر آمدند جلو ما آنسوی جاده شروع کردند خاکریز زدن و حفر گودی سنگرها ولی سطح آب آنفدر بالا بود که آب همچون نهر در پای خاکریز جاری شد وبناچار بلدوزر رفت از ان سمت خاکریز زد
ساعت ده ونیم یک دسته بیست وهشت نفری از سمت راست و پشت تپه ها به طرف ما آمدند که تسلیم بشوند صد متری مانده بود که به ما برسند چند تا از بچه ها خودسرانه به طرف آنها آتش گشودند وآنها فرار کردند ظاهرا به هیچکدامشان تیری اصابت نکرده بود
ساعت یازده یک جیپ اوواز عراقی بیخبر آمد جلو خاکریز ما اصلا تو باغ نبود فکرم نمی کرد که ایران باشیم میخواسته بپرسد چی به چیه که بچه ها به آتش بستن یک افسری هم میخواست تسلیم شود ولی فرصت نیافت جیپ پر بود از وسایل پزشکی و آن افسر هم پزشک ارتشی عراق بود
ساعت یازده ونیم مجدد و به همان شکل سابق چند تا هلی کوپتر عراقی آمدند بالاسرما چرخی زدند بچه ها چندتا دوشکا و توپ چهارده ونیم عراقی ها را هم روبراه کرده بودند من باقناسه ازفاصله کمتر از پانصد متری خلبان را هدف قرار دادم وهغت هشت تیر هم شللیک کردم و همه بچه تیراندازی ها کردند ولی بازهم نتوانستیم ساقط شان کنیم اگر مارا مورد آتشباری قرار میدادند وضعیت وخیمی پیدا میکردیم ولی انها روی ما آتش نگشودند اما بعد از اینکه دوری زدند آمدند چند نقطه را جلو ما با راکت مورد هدف قرار دادند جلو ما چند تا تپه مانندی بود اول انها را زدند احتمالا زاغه مهمات بجا مانده بود که منفجر شدندو بدترین سناریو انها برای ما زدن بلدوزری بود که صد متری با ما فاصله داشت راننده خودشو انداخته بود پایین وآتش گرفته بود ومیدویدو داد وبیداد میکرد و بد وبیراه میگفت ما پتو انداختیم روش و بدن نیمه جانش را با برانکارت به سمت موقعیت لشگر چهل و یک ثارالله انتفالش دادیم خیلی روحیه مابهم ریخته شد
ظهر خیلی بموقع غذا وآب وچندتا تویوتا گونی و ادوات و وپتو و مهمات وبیل وو.. آوردند معلوم شد برعکس ظاهر؛گردان از طرف لشگر و افراد ذی ربط دارای پشتیبانی درخوری است و ارتباط مناسبی برقرار است ؛ بعد از صرف غدا رفتم محل شهادت داوود نمازم را خواندم ودعا ونمازی هم برای آنها بجا آوردم آنجا برام مکان مقدسی بود انگار قطعه ای از سر زمین کربلاست (کل عرض الکربلا) سرم به شدت درد میکرد خدا پدر محمود دولتی را بیامرزد یک قرص مسکن بهم داد
زمین خیس بودگونی را نمیشد پر کرد چندتا گونی انداختم زیر و یک پتو روی خودم کشیدم سید تقی به سختی مشغول راه امدازی جیپ غنیمی بود تیر خورده بود وسط رادیاتورش کمی بالاترهم دعوا بود̨ روی نفربرهای غنیمتی بچه های ما با اسپره نوشته بودند ل ۱۷ع یعنی لشگر هفده علی ابن ابی طالب و این را سند مالکیت غنایم می دانستند وبعد هم کسان دیگری امده بودند به همان شکل اسم لشگر خودشان را نوشته بودند سر تملیک غنایم دعوا بود که من خوابم برد
وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود حدود ساعت شش عصر بود شام و کمپوت آمده بود هنوز خبری از نیروهای جایگزین نبود هوا سرد شده بود بعد از نماز ارایش پدافندی گرفتیم و وتقسیم پست کردیم وومابالا دست شیاری حدود پنجاه مترجلو لجمن پست کمین گذاشتیم شکر خدا تا صبح هیچ درگیری برای ما پیش نیامد و در دور دست تبادل آتش بودوصدای تیرانازی وانفجار بگوش میرسیدومنور آسمان منطقه را روشن میکرد و تعدادی از مقامات بعثی شهرهای منطقه که از حلبچه و خرمال وبیاره و.. به سمت دربندیخان درحال فرار بودند مجاهدهای کرد عراقی تعقیب شان کرده بودندوجلو خط ما با آنها درگیر شده بودند و....سرمای سوزناک شب خیلی آزار دهنده وطاقت فرسا بود.
در طوفان جنگ / جنگ حلبچه / بخش سوم / آلام بازگشت
۲۷اسفند۶۶:برای نمازصبح رفتم محل شهادت بچه ها بعدازنماز،باچندنفرجمع شدیم محل شهادت شهیدسیدمصطفی خوشرو وکریمی،زیارت عاشورا خواندیم،ازکتابچه دعا اهدایی جبهه آزادیبخش بحرین که فکرمیکنم سیدمصطفی بهم داده بودو هنوز هم آنرادارم، بلاخره صبح بعداز صبحانه اولین گروه نیروهای جایگزین رسید،بایک کامیون غنیمتی،ادوات واسلحه های سنگین و اضافی راجمع آوری کردند،دیدم هرج ومرج است وبرنامه ای برای بازگشت دیده نمی شد،تجمع فاقدمدیریت، ازلحاظ امنیتی هم خلاف بود، فکر می کردم می بایست سریع بریم عقب بازسازی وسازماندهی مجددبشیم بیایم مرحله بعدی عملیات،
به بچه ها اطلاع دادم بایک تویوتا عبوری آمدم سه راه خورمال پیاده شدم،پیاده راه افتادم سمت کوههای مرزی،مردم اهالی،خانه و کاشانه خود را ترک کرده و زن وبچه وپیروجوان راهی ایران بودند،توراه خیلی باآنها دوست شده بودیم هرچی خوردنی یاچیز قابل اهدا داشتم دادم به بچه کوچکها،کنارجاده آب مانده جلبک گرفته باران پرازبچه قورباغه ای بود همه باولع استفاده میکردند،درارتفاعات صعب العبور مهندسی ارتش بادریل واگن وانفجار جاده احداث میکردند..،ازدورصدای تیرآمد،کمی هم سرصداشد،رفتم آن سمت کمین گذاشته بودند به یک کامیون ایفا حامل پیکرشهدا ومجروحین حمله کرده بودند ،راننده وماشین سالم بودند ولی محافظ همراهش تیر خورده ودرحال شهادت بود،
تیربار محافظ رابرداشتم،سمتی که گفته میشد ازآن ناحیه تیراندازی شده به رگبار بستم و..چندتاپیشمرگ کرد وبعد چندنفرنیروی ایرانی آمدند،من گفتم باید منطقه رابه آتش بکشیم و پیداشان کنیم وهمین جا تیربارانشان کنیم! کسی حاضر نبود کامیون را همراهی کند،بناچارسوار شدم پشت کامیون شهدا راتو پتو پیچیده بودند،راه افتادیم،
به ارتفاعات رسیدیم،جاده خاکی کوهستانی باشیب تندی را بالا میرفتیم،صدای هواپیما آمد،یک هواپیما به سمت ماشیرجه زد،خیلی به مانزدیک شد بطوریکه فکرکردم به مابرخورد میکند،نتونستم هدفگیری وشلیک کنم،موشکش رابطرف ما رهاکرد،جداشدن وآتش موشک رادیدم، موشک ازیکی دومتری کامیون رد شد۵۰مترجلو تر اصابت کرد کوه،کوه ریزش کرد،همه جارا گردوخاک گرفت،جاده مسدود شده بود،باکمپ فاصله زیادی نداشتیم،..
من تنها راه افتادم،یک ساعتی راه رفتم تارسیدم،نزدیک ساعت۳ بود،نماز خواندم،۴۰تا۵۰مجروح بدحال روی زمین بود،حدود۶۰تا۷۰ نفرهم سالم، سه تا هلیکوپتر کبری آمد نشست،برای سوارشدن هم همه شد،یکی از مسئولین حلال احمر اشاره کرد بمن بیا سوار شو ولی من مناسب ندیدم، دوتا از هلی کوپترها بلند شده بودند که هواپیماهای عراق برگشتند،هرکس به سمتی فرارکردیم، ابتدا ضدهوایی که روی خودرو زرهی نصب شده بود، مورد هدف قرارگرفت سپس یک هلیکوپتر را توآسمان زد و بعد هلیکوپتری که زمین بود،گفته شد هلیکوپترسوم برای درامان ماندن رفته بود دره،ولی باکوه برخورد کرده وسقوط کرده بود،
پیاده به سمت دزلی راه افتادم،ازکوهای مرزکه عبورکردم،اورژانس صحرایی بود برای تاول ودردپام رفتم،فشارم هم افتاده بود،با تویوتا اعزام شدم دزلی،سرم وصل کردند وچندتاآمپول، ویک کیک وکمپوت.حال وهوای دزلی کمی فرق کرده بود!باماشین رفتم مقرگردان،اذان مغرب بودرسیدم /پایان قسمت سوم
جنگ حلبچه / بخش چهارم
نزدیک اذان مغرب بود که رسیدم مقر ̨ اسماعیل شبخ اسماعیلی در انتظارم بود از دور که منو دید در سرازیری تپه با سرعت بسویم دوید وبسختی مرا در آغوش گرفت و گفت سرخور گفته بودند شهید شدی من کلی واسه ات فاتحه خوندم بعد یک نیشگون بدی گرفت که بازویم تا یک هفته کبود بود او قیل از اعزام فنر سازی کار میکرد به همین دلیل انگشت شستش فوق العاده عین آهن سخت بود مثل انبر نیشگون میگرفت شیخ اسماعیلی از تیم سه نفری ما بود گویا بدلیل اینکه برادرش شهید شده بود یه بهانه مسئول حراست مقر کرده بودند هنوز فکر میکرد خبر شهادت داود شایعه است وقتی از من پرسید ومن واقعه را گفتم چشم هایش سرخ شد
بالای تپه که رسیدم آقای رنجبر مربی سابق (ش .م .ر )هم انجا بود سراغ برادرش عباس رنجبر را از من گرفت ؛ گردان ما در دفعاتی که قبلا رفته بودیم شلمچه ؛ هر دفعه از روستا فردو یک نفر عباس رنجبر نام شهید داده بودیم ؛ اینبار هم گفته میشد تا سه نشه بازی نشهǃ ولی گویا سنت شکنی شده بود واین بار این عباس زنده باز گشت ǃخدا بیامرزدشان هردو برادر آدمایی مومن و محجوب و مودب بودند آقای رنجبر از یگان (ش م ر ) مامور به گردان ما شده بود و یک دستگاه لندکروز مجهز به تجهیزات پدافند شیمیایی هم باخود آورده بود یک چیزی مثل کپسول بزرگ اطفإ حریق آتشنشانیǃ
شب خیلی ها دیگر سررسیدند وبعد از نماز با اسلحه هایی که غنیمت آورده بودند تیراندازی هوایی میکردند وجشن پیروزی گرفته بودند
شیخ اسماعیلی خیلی دلهره وتشویش داشت ؛ میگفت این دو سه روزه چندبار هواپیماهای عراقی آمدند ومنطقه را شناسایی کردند و رفتند ؛ ما هم که با این لباس رنگ خاص عین گاو پیشانی سفید هستیم حتما مخبرهاشون تو منطقه تا حالا گزارش موقعیت مارا به انها دادند ....
شام سنگ تمام گذاشته بودند ǃشام پلومرغ بود آنهم چه مرغی ǃ بعدش مشخص شد همه فاسد بودهǃ
شب همه فکر میکردیم با توجه به شرایط جنگ درین منطقه عملیاتی ونبود نیرو به اندازه کافی تا عراقی ها نتونستند موضع گیری کنند باید با سرعت و شدت مراحل بعدی عملیات انجام بشه و فکر میکردیم فردا صبح بلافاصله باید تجدید سازماندهی بشیم و بلفور یریم مرحله بعدی عملیات اجراکنیم که پس فرداممکن است این موقعیت امروز را نداشته باشیم و نتیجه لازم را بعدا نتونیم به این سادگی ها بگیریم
جمعه بیست وهشتم اسفند1366˸ صبح برای نمازصبح که از خواب بیدار شدم دل پیچه داشتم دستشویی صحرایی با چندتا بلوک درست کرده بودیم کفاف نمی داد غلغه بود ǃ مرغ دیشب کارش را کرده بود هرکی از دستشویی بیرون می آمد ناگزیر میرفت آخر صفǃ
با داد و قال شیخ اسماعیلی و چند نفر دیگه اعلام وضعیت فوق العاده واحتمال حمله شیمیایی شد چون دیروز پریروز حلبچه و بیاره و..بمباران شیمیایی شده بود صبحانه سرپایی خوردیم ؛ پوتین و بادگیرایمان را پوشیدیم و ماسکها و تجهیزاتمان را آماده کردیم وبه حالت آماده باش کامل درآمدیم̒ من پیشنهاد کردم از مقر دور بشیم و در کوه های اطراف پراکنده شیم ولی کسی نمی تونست صف دستشویی را رها کند ǃ وبه همین دلیل کسی به حرف من گوش نداد ؛ شیخ اسماعیلی گیر داده بود بریم پشت تپه کنار اون چشمه ؛ یعنی همانجایی که قبلا باداوود آنجا خلوت میکردیم ǃ ولی من مخالف بودم گفتم اگر حمله شیمیایی بشه از انجا نمیشه بالا بیاییم خیلی خطرناکه جای پرتی هم بود کسی نمیتونست بیاد کمک ماǃ نیافرد هم از من تبعیت کرد ولی شیخ اسماعیلی تصمیم خودش را گرفته بود یک کتری مستعمل بجای آفتابه با خودش برد تنهایی رفت کنار چشمه ای که قبلا خلوتکده داوود بود ǃ
در زمانی که قرنطینه می شدیم برای عملیات ̨؛ نامه هارا هم که می آمد به ما نمی دادند؛ خبر دادند که نامه ها رسیده و برای من چند تا نامه آمده؛ ساعت 10بود داشتم میرفتم سمت چادر تبلیغات که نامه هایم را تحویل بگیرم که یکباره باصدای مهیب شلیک توپهای تک لول 57 و دولول 33 میلیمتری ضد هوایی (از شیار کنار جاده مریوان ) متوجه هجوم یازده فروند هواپیما عراقی شدم دو تا توپ 22 میلیمتری هم جدیدا آورده بودند مستقر کرده بودند روی تپه مقابل که مقر گردان سیدالشهدا بود
با استفاده ازتوپها ی چهارلول و دوشکاهای غنیمتی و تیربارهایمان و توپهای پدافتدی که در منطقه بود دیواری از آتش درست کردیم ولی هواپیماها چرخی دور سر ما زدند و به نوبت انگار سقوط آزاد دارند میکنند به طرف ما شیرجه میرفتند اول از همه توپهای ضدهوایی روی تپه را زدند و بعد ازچهار طرف شروع کردند بمباران های شیمیاییǃ
به سرعت کیف امداد شیمیایی را باز کردم وسریع کرم درون آنرا روی دست و صورتم مالیدم و ماسک را رو صورتم بستم و بند کلاه بادگیر(پانچو)را محکم بستم و وپودر رابه همه جا خودم زدم از منافذ پوتین تا زیر بغل و دور گردن و.... با عجله داشتم خودم را به پشت یک سنگ بزرگ (دومتر درسه متر)میرساندم که دیدم هواپیمایی با صدای دلهره آوری به سمت زمین شیرجه رفته و یک راکت آبی رنگ به اندازه آبگرم کن به سمت من پرتاب کرد من کاملا پشت سنگ پناه گرفته بودم که بمب سی مترب پایین دست سنگ به زمین اصابت کرد وآمدم به سمت بالا دست بدوم که هواپیمای دیگری بالادست تپه را چند راکت زد و دود وبخار شیمیایی به سمت پایین جاری شد از سمت راست به سمت جاده (در پایین دست تپه )دویدم همه جا غرق در دود غلیظ بمب های شیمیایی بود و خیلی ها افتاده بودند مثل ماهی های بیرون آب دست پا میزدند بعضی ها بدون توجه به نوع عامل شیمیایی بخودشان آمپول آتروپین میزدند
به شدت سرم درد میکرد ودل وروده ام داشت از دهان بیرون میزد حالت استفراغ وحشتناکی داشتم لکه های رنگی میدیدم و گلویم میسوخت و نفس کشیدن برام سخت شده بود نمی تونستم ماسک را تو صورتم تحمل کنم به سمت جاده در پایین دست تپه با سرعت و بطور غیرارادی میدویدم وقتی رسیدم پایین تپه یک دستگاه امبولانس مینی بوسی رسید ومارا سوار کرد اقای حسین سراج هم پیش من بود او فرد کم حرف و بسیار نجیب و مودب بود با حالت رلکس هزیان میگفت و لبخند میزد و روی زانوی من افتاد
در وسط بیابانی پیاده مان کردند احساس میکردم خیلی سبک شدم مثل بادکنک میتونم بالا برم فقط سمت چپ سرم مثل پمپ میزد و نور افتاب اذیتم میکرد وارد حوضچه ای کردند که معمولا گوسفندها را میشورند با اب تحت فشار ماشین اتشنشانی شتشویمان دادند فشار اب مثل شلاق ازارمان میداد احساس کردم یکی از بچه ها افتاده زیرپا سر و صدا کردم ولی با فشار اب حرکتم دادند بعدا عکس او را در گلزار شهدای قم دیدم
لباسهایمان را عوض کردند سوار اتوبوسهای بدون صندلی کردند انتقالمان دادند سنندج مثل جذامی ها با ما بر خورد میکردند کسی به ما نزدیک نمی شد همه چی از دور! دوشمان دادند و سرم و امپول و لباس جدید و شبانه انتقالمان دادند بیمارستان بزرگی در کرمانشاه سالن های سیلو مانندی تا چشم کار میکرد انباشته بود از تخت سربازی و مصدومین شیمیایی ؛ شاید چند هزار نفری میشدند انجا هم شستشو وقرص و امپول و سرم زدند وکمپود و غذا و با اینکه استفراغ و و دارو و خون و.. . همه جا ریخته بود هیچ احساس بود بد غیر قابل تحمل نداشتم و تعجب میکردم از اینکه کارمندان وپرستاران ماسک میزدند و و ... بعدا متوجه شدم حس بویایی من آسیب دیده بود
29/12/66 شنبه: به سختی برای نماز صبح ایستادم سرم گیج میرفت و چشمم تحمل کمترین را نداشتم و در بیمارستان باختران(کرمانشاه) بود که خبر شهادت دوستان بویژه شهید شیخ اسماعیلی و شهید عباس رنجبر و برادرش را شنیدم آقای رنجبر و برادرش عباس رنجبر درهمین بمباران شیمیایی شهید شدند تا سومین عباس رنجبر هم از گردان ما شهید شده باشند و شیخ ابولقاسمی هم 52ساعت بعد از شهادت داوود در همان جا به شهادت رسید وروحش به داوود پیوست ǃ روحشان شاد
ساعت 9 صبح ما را جدا کردند وگفتند مارا میخواهند ببرند فرودگاه شایع شد ما را میخواهند اعزام کنند اطریش من قلبم ریخت چون میدانستم جبهه ها خالی است و عراق در صدد تحرکات گسترده ای است که ممکن است با هر تعللی ثمر خون شهدا به هدر برود بقول داود وجدان درد گرفته بودم من احساس وظیفه کردم رفتم پیش پزشک مسئول اعزام و اظهار خلاف واقع مصلحتی کردم و مجابش کردم رده گروه مرا را تغیر دهد و اعزاممان کردنداهواز بیمارستان حمزه سیدالشهدا قبولمان نکرد اعزام شدیم بیمارستان شهید بقایی اهواز تعطیلات نوروز بود و کثرت مصدومین لباسی تهیه کردم واز واحد ترخیص با یک کلکی مقدار کمی پول گرفتم که به اسم امریه برای هزینه سفر پرداخت میشد و بجای مرخصی خودم را با ان حال زار رساتدم مقر لشگرواقع در اتدیمشک شب بود که رسیدم مقر لشکر که شهرک بدر نامیده میشد بسیار تاریک وخلوت وخالی از نیرو ومتروکه وفضای حزن اور و رقت باری برای من داشت
زندگی کابوسی شده بود همچون تابوت آتشین وتحمل زندگی را نداشتم خیلی احساس سخت و طاقت فرسایی داشنم ودنیا برایم تلخ و تاریکی شده بود عین شب اول قبر بود شب مهمان اقای عباس فهیمی بودم در واحد بهداری لشگر او همکلاسی و از دوستان قدیمی و عزیزم بود
صبح حالم خیلی بدتر شده بود عباس منو برد بهداری و گفتن باید مرخصی بری والبته باتوجه به نبود گردان ومسئولین و وضعیت احوالم چاره دیگری هم نبود .. /